تبليغاتX
ميعادگاه تنهايي من

ميعادگاه تنهايي من

به اين ديار اشك آلود و مه گرفته كه آب و هواي معتدل غريبي دارد خوش آمديد(مهري)

سلام دوستای گلم

 

چه سخت است زمان خداحافظي

زمان دل كندن

وجدا شدن.....

مثل ديروز من و تو واسه خيليا مياد و ميره

فکر نا کجا رو فراموش کن

و ديروز رو هرگز.....

ديروزي که افسانه نبود ، حقيقت قصه اي بود

پرواز را به خاطر بسپاريد

پرنده مردني هم اگر باشد

قصه ي پرواز هرگز از ياد نخواهد رفت

اومدم خداحافظي مي خوام برم ديگه دوست ندارم براي كسي حالت غمگين چشمام ملال آور باشه موندنم بيهوده است تو اين مدت كم كاري جز اذيت كردن شما نتونستم كنم اميدوارم منو به بزرگواري خودتون ببخشيد

از تمامي دوستاني كه منوتو اين مدت كم همراهي كردن تشكر مي كنم

موفق و سر بلند باشيد

در پناه حق

 

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم آبان 1385ساعت 10:25 بعد از ظهر  توسط مهري  | 

ديگه چيزي نمونده كه به پات بريزم

دوباره دارم حرفمو بهت ميگم

دوباره دارم ازت خواهش ميكنم

احتمالا آخرين باره

چون ديگه نه روي اين كارو دارم نه حوصله شو

نميدونم چي جواب ميدي

ولي اينو بايد بدوني

اگه بگي نه، خودكشي نمي كنم

چون حتي فكر كردن به توهم برام لذت بخشه

اگه بگي نه، ديوونه نميشم

چون الان هم چيزي از ديوونه ها كم ندارمم

اگه بگي نه، شاعرنميشم

چون نمي خوام شعرام تورو ياد كسي بياره

اگه بگي نه، فراموشت نميكنم

چون اگه فراموشت كنم همه چي دروغ بوده

اگه بگي نه، انتقام نميگيرم

چون هر جا باشي من خوشحالي توروميخوام

اگه بگي نه، اتفاقي نميافته

اگه بگي نه، من ميرم

 ميرم دنبال چيزي كه بهش ميگن زندگي

پيش زنده هاي ديگه

كه فقط از زندگي زنده بودن وبلدن

ميرم پيش اونايي كه هرگز نفهميدن عشق چيه

اونايي كه نفهميدن چطور يه لبخندآدمو ديوونه ميكنه

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم آبان 1385ساعت 11:45 بعد از ظهر  توسط مهري  | 

دوستت دارم ای آرزوی محال

 

وقتب براي اولين بار صادقانه نگاهم كردي مهرت به دلم نشست و آفتاب غم از دلم غروب كرد حس كردم مي توانم با تو ساده و صميمي باشم احساس مي كردم تو همان نيمه گمشده اي هستي كه در پي اش بودم ديري نپاييد كه آفتاب دوستي ات بر دلم سايه افكند آنقدر بر دلم تابيدي تا مرا از خود بي خود كردي كه مهرت در دلم جاوداني شد بعد از مدتي حرفهايم را بر ميل و خواسته ي تو مي زدم.دوست داشتم رازي را برايت بگويم اما هر بار كه قدم پيش مي گذاشتم حسي مرا باز مي داشت احساس كردم تو هم مرا دوست داري و مرا از خود مي داني،همه چيز در حد يك احساس بودوبس.

وقتي زماني از اين موضوع گذشت كم كم به روح بلندت و به صداقتت پي بردم. سعي كردم از تمام اينها سايه باني بسازم و بر خود بيفكنم كار را شروع كردم اما هر بار كه قطعه اي را مي ساختم فرو مي ريخت  

 برايم تعجب آور بود احساس كردم شايد چيزي را هنوز براي حل اين معما نيافته ام وقتي خوب انديشيدم ديدم در طول اين مدت فقط با احساس پيش رفتم از واقعيت دور بودم من عاشق تو بودم و تو حتي به من بها نمي دادي تازه پي بردم همه چيز در حد خيال بوده نه واقعيت

وقتي موضوعو برات گفتم كلي برام حرف زدي( كه نصفشو گفتم تو پست قبلي)با شنيدن حرفات ديوار آرزوهام فرو ريخت انگار تا به حال اينقدر غريب و بي كس نبودم ايه همه احساس و با يك كلمه از بين بردي واست اهميت نداشت با كي صحبت مي كني و چي مي گي فقط تو خودت گم شده بودي واز اطراف غافل .

دنبال اين بودم كه بهت ثابت كنم چقدر دوستت دارم اما هر چه بيشتر بيش مي رفتم بيشتر نا اميد مي شدم تا آنكه اونروز از زبان خودت شنيدم چيزي رو كه هميشه پنهان كرده بودي  رو به زبون آوردي .

منم با تمام آرزوهاي به ثمر نرسيده ،با تمام روياهاي خيالي ،با تمام غم هايي كه در دلم انباشته منتظر بودم كه حرفي رو كه بهم زدي پس بگيري اما...........

ولي اينو بدون هيچ وقت حاضر نبودم تو رو از دست بدم و اين تو بودي كه اين طوري خواستي ديگه فكر نكنم حرفي داشته باشم.

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم آبان 1385ساعت 11:33 بعد از ظهر  توسط مهري  | 

نامه اي به كسي كه وجودش را نداشت(m)

شب با خيال رويت راز نگفته دارم

                                         اين راز سر به مهر است در دل نهفته دارم

گفتم تو را ببينم راز دلم بگويم

                                       درد اين زبان را در كام خفته دارم.

خيلي سخته که بخواي باآب خوردن بغضت روبفرستي پايين , اما

يه دفعه اشک ازچشمات جاري بشه.....

به رسم كهن همه ي نامه ها سلام

شرمنده نمي دونم چي شد كه بهت گفتم دارم يه نامه برات تايپ مي كنم  شايدم از شكايتي بود كه در و ديوار اتاقم بهم كردن آخه اونا ديگه خسته شدن اينقد كه به حرفام به شكايتام درد دلام گوش كردن امشب ديگه نوبت كامپيوترم بود كه تحمل كنه اگه دوست داري تو هم بخون ولي خواهشي كه ازت دارم تو ديگه شكايت چشاتو  نكن

هنگام نوشتن اينا احساس مي كنم كه سر تا سر وجودم زندان تاريك و دور افتاده اي است از مشتي خاطرات اندوهناك، روحمم كه سرگردان و عاصيه

 كارم به جايي رسيده كه براي آرامش اعصاب بايد بيامو حرفاي درونمو تايپ كنم و درباره ي تو بنويسم

 تو كه سايه اي در زندگي ام بودي و من تصورمي كردم سايه سار خنكي در اوج گرماي تابستان هستي غافل از اينكه تو سايه ي يك رهگذر غريبه در شب كوچه ي جواني ام  بودي نمي دانم باور مي كني زدودن خاطراتت از قلبم اينقدر دشوار باشه؟راستي براي تو كه كاري ندارد مهري باشه يا نباشه تو كه از همان اول دل خوشي از من نداشتي و نه قلبي كه براي من و براي ديدن من بتپد تو پسرك سنگي زندگي من بودي پس زودتر از من مي توني از شر  اين عشق زخمي نجات پيدا كني آدما در بيشتر موارد اون چيزي نيستن كه نشان مي دهند و من چقدر دير فهميدم(از من مي پرسه كجا خودم نبودم بعضي وقتا بعضي چيزا ست كه هر كار مي كني تا لغتا رو كنار هم بچيني يه جمله بگي نمي شه  هر كار مي كنم نميتونم بنويسم كي و كجا خودت نبودي به لبام مهر سكوت نقش بسته شرمندتم)

دلم گاهي وقتا برات تنگ مي شه برا صدات ،نگات،اخمات ،ولي چه فايده داره وقتي عشق يكطرفه باشه  چيزي جز درد و رنج براي عاشق  نمي تونه داشته باشه دردي كه هميشه انعكاس مي يافت و خُردم مي كرد هيچ وقت نفهميدم و نتونستم درك كنم كه چرا جواني و غرور منو نديدي و قبل از همه ي اينا انسان بودنمو چرا فكر نكردي خرد مي شم ؟مي شكنم؟چرا؟  درسته مقصر خودم بودم كه عاشقت شدم ولي تو، آره تو مي تونستي كاري كني كه خرد نشم غرورمو نشكنم مي تونستي و نكردي ،اصلا مي تونستي يه كاري كني كه عاشقت نشم آخه چرا؟ جواب اين چراهامو چه كسي بايد بده ؟خودتو كنار كشيدي تا از شر سوالام راحت بشي مگه نمي دونستي دوستت دارم

نمي دونم چطور شد كه همه ي نيرومو جمع كردم تا تو اون كاغذ بنويسم دوستت دارم بعدشم كنارت بشينمو دوبار تكرار كنم حرفاي اونروزتو يادت مي ياد2شهريور هيچ وقت يادم نمي ره دليل دوست داشتنمو پرسيدي اما جواب درستي بهت ندادم چون دوست داشتن دليل نمي خواد زياد حرف نزدم فقط بين حرفات پرسيدي و جواب دادم ولي تو حرف زدي منم گوش كردم بعضي هاشم رو قبول كردم  بين حرفات بهم توهين كردي كوچيكم كردي تهمت زدي اما هيچ كدومش واضح نبود همه اونا رو از طرف ديگران نقل قول مي كردي اما طوري مي گفتي كه انگار خودتم باور داشتي اونروز دلم مي خواست بهت بگم درصد كمي از اين حرفا واقعيت داره ولي نگفتم اونروز احساس كردم خيلي خودخواهي يه جوري صحبت مي كردي انگار از طرف خودت هيچ وقت هيچ اشتباهي سر نزده خوب مي دونم كه اشتباهاتي داشتم ولي تاوانش نه گفتن تو نبود  من تمام اشتباهات گذشته ام و  بيشتر اون كارايي رو كه ا نجام داده بودمو برات گفتم اگه يكم توجه مي كردي پشيمونيم خيلي واضح و روشن بود ولي نخواستي تو حتي نخواستي يه لحظه پيش خودت تصور كني كه يكي از حرفاي ديگران درست نيست دلم مي خواست بهت بگم منو نگاه كن ببين چه ظاهرم چه باطنم تغيير كرده همه ي اينا به خاطر تو بوده اما هر كار مي كردم نمي تونستم حتي يكم از تغييراتمو ياد آواريت كنم تو اشتباهات گذشتمو پتكي كرده بودي ودائما مي كوبيدي تو سرم و منم تحمل مي كردم من برات تنها يه سرگرميم مثل بازي شطرنج با مهره هاش بهم بگو كه اشتباه مي كنم وسرگرميت نيستم  بگــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــو 

نمي دوني چه زمستان سخت و ملال آوري در قلبم حكومت مي كنه نمي دوني چقدر احساس سردي و بيهودگي مي كنم شبا كه بيشتر از هر وقت ديگه اي احساس تنهايي مي كنم بيشتر از هر وقت ديگه اي آرزوي با تو بودنو مي كنم افسوس تو با واژه ي دوست داشتن آشنا نيستي تو معني عشق و لااقل واسه من نمي دوني .....          

بهم نگاه كن .......تو مي خواي پرپر زدن قلبمو ببيني پس خوب نگاه كن تا مرگ قلبمو با لبخند پيروزمندانه اي ببيني نمي دونم چي شد كه تو دنياي به اين پهناوري دل به عشق تو سپردم بودنت زندگيمه و نبودنت مرگم

راستي چرا دل به دل راه نداره؟كاش مي دونستي اونروز با جانم چه كردي ،غرورمو شكستي بي شخصيتم كردي اميدهايم رو نا اميد كردي روحياتمو مي دونستي ولي خودتو به ندونستن زدي خوب مي دوني وقتي از من فرار مي كني چه حالي مي شم اينبار نيومدم  ازت عشق گدايي  كنم چون قبل از اينكه عاشق تو بشم عاشق اوني كه اون بالاست شدم اون بر خلاف تو عشقم و رد نكرد تو عشق اون حقيقير نشدم غرورمم نشكست  بلكه بالعكس بزرگ شدم با شخصيت شدم خودمو شناختمو.........و خيلي چيزايي كه تو عشق تو از دستشون دادم

عشق تو هم واسم شد يه تجربه نمي دونم ولي با تمام تلخ بودنش دوسش دارم شايد به خاطر اينكه زير دين دلم نموندم بعضي وقتا كه چند ساعتي ذهنم و مشغول مي كنه احساس مي كنم همه ي اينا يه خوابه  ولي نه واقعيته از واقعيتم نمي شه فرار كرد  نظرتو چيه؟

نمي دونم ديگه چي برات بنويسم  كه تمام حرفام تكراريه من براي تو نمي نويسم براي تسكين قلب عاشق و زخم خورده ي خودم مي نويسم انگاري تعادل روانيم به هم خورده همه ي  وجودم با صدايي گرفته و حزن آلود تو رو مي خونه  آه خدايا كمكم كن كه كارم به جنون و ديونگي نرسه

چقدر لحظه ها به كندي مي گذره همه خوابيدن و اين منم كه مثل هميشه برق اتاقم مزاحمت ايجاد مي كنه انگاري امشب هم خواب با چشام پيمان قهر بستن تو اين شب خسته و غمگين منم نوشتنم اومده كاش مي شد بسان پرنده اي در كوچه هاي غبار آلود زمان آنقدر به پرواز در آيم و دور بشم تا به ابديت برسم چشمام سكوت شبو با سكوت اتاق معاوضه كردند و قطره هاي اشك مثل بارون بهاري ارمغان كوير گونه هام شدن نمي دوني امشب چقدر گريه كردم چقدر سر به زمين زدم و چه زاريها كه نكردم چه آهها كه از سينه بيرون ندادم از سينه ي درد كشيده ام كه فقط نام تو وعشق تو در آن جاي دارد......

آروم كه مي شم  با خودم مي گم بابا مهري تو اين اتاق دم كرده منتظر چي هستي  به چي فكر مي كني به روزهاي خوش گذشته يا به غروب قلب بيمارت؟

كاش مي فهميدي عشقي كه در چشمي موج مي زند واقعي است.

فقط اين يه جمله رو بنويسم و ناممو تموم كنم من آنقدر هم كه فكر مي كني بد نيستم

 كسي كه حاضر بود به خاطرت شاهرگشم بدهمهري

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم آبان 1385ساعت 11:46 بعد از ظهر  توسط مهري  | 

سایه

سايه ام حتي به من اينجا خيانت كرده است خنجر از پشتم زده راحت جنايت كرده است اه كاش مي دانستي بي تو پشتم خالي است بي حضورت زندگي يك واژه پوشالي است

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم آبان 1385ساعت 10:54 بعد از ظهر  توسط مهري  | 

مروارید

  • فقط وقتي مجازيم از بالا به كسي نگاه كنيم كه بخواهيم از زمين بلندش كنيم.
  • وقتي با انگشت كسي را نشان مي كنيم ،به ياد داشته باشيم كه سه انگشت ديگر به طر ف خودمان برگشته اند.
  • با اين همه رنگهاي تماشايي كه در جهان است ،مايه ي شرمساري است اگر بخواهيم هر چيزي راسياه و سفيد بدانيم.
  • مردم سه دسته اند:نوكر پول،رفيق پول،ارباب پول.
  • نخ محبت از طناب تنفر محكمتره.
  • پايين تريم مرتبه تنزيل يك انسان آن است كه روياهاي خويش را در پيكر زر وسيم تعبير نمايد.
  • خوشبختي دروني است نه بيروني.از اين رو به آنچه هستيم بستگي دارد نه به آنچه داريم.
  • وجود يك انسان خوب در روي زمين ،بهتر از يك فرشته ي اضافي در بهشت است.
  • گروهي با گوشهايشان مي شنوند،گروهي با شكمهايشان،گروهي با جيبهايشانو گروهي نيز اصلاًنمي شنوند.
  • مهم نيست اگه زمين بخوريد،مهم دوباره بر خاستن است.
+ نوشته شده در  شنبه ششم آبان 1385ساعت 10:32 بعد از ظهر  توسط مهري  | 

خداکند

خدا كند كه شبي پاك و بي ريا بروم
خداكند كه به درگاه كبريا بروم
خداكند كه اگر وقت رفتنم آيد
رها زبند تعلق چو كيميا بروم
خداكند كه اگر فرصتي دگر ماند
به ترك ميكده و محفل دعا بروم
خداكند كه ميان طلوع وفجر سپيد
دوان دوان و اذان گو وبا صفا بروم
خداكند كه به خوابم شبي علي آيد
وبا شفاعت آن نازنين هما بروم
خداكند كه شبي فارغ از هوي وهوس
به ساز نغمه مردا سر جدا بروم.
+ نوشته شده در  شنبه ششم آبان 1385ساعت 3:40 قبل از ظهر  توسط مهري  | 

یخ بودن

خيلي سخته که هميشه مجبور باشي سخت ترين چيزها رو تحمل کني.....-
آفتاب سوزان تابستان دلها را نمي سوزاند
حرفهاي سرد ديگران سوزاننده ي دلهاست
اما
اميد را در دل آنها نگه مي دارد
آفتاب با گلها بازبان سوزش سخن مي گويد
اما
نويد رويش غنچه شاداب را نيز به آنها مي دهد
آفتاب سوزان تابستان
مثل آه سر من نيست
كه اميد را در دلم به تكه اي يخ تبديل كند
آره درسته به تكه اي يخ تبديل شده ولي هنوز نگه هش داشتم چون يخ بودنشم برام خوبه
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم مهر 1385ساعت 10:39 بعد از ظهر  توسط مهري  | 

اصالت قلب

   از كنار خيابون كه مي گذري،اولين چيزي كه به چشمت مي ياد قيافه هاست.بعضي خسته ،بعضي خندون،بعضي عادي،خيليا هم رنگي.
 مي دونين توي اين دوره زمونه خيليا تنهان ،خيليا هم گم كرده دارن خيليا تنهان چون هنوز پيداش نكردن؛خيليا هم از دستش دادن يا شايد تو گرداب خيالات خودشون دنبالش مي گردن ؛نا گفته معلومه پيداش نمي كنن.
اون گمگشته يا نا پيدا همون شخصيتشونه؛شخصيتي كه واسه همون خيليا پشت نقابهاي رنگي و تصنعيشون قايم شده يا قايمش كردن.
ولي مي دوني اصل قضيه چيه ؟مسئله دل همون آدماي رنگيه دلي كه با اين همه رنگ اصالت خودشو حفظ كرده حتي اگه جنس رنگش خارجي باشه آخه جنس دلش يه چيزه ديگه هست. كلش نور خالصه اون هم جايي ساخته شده كه تقدسش غير قابل توصيفه.
اصلا حالا كه مسئله زيادي پيچيده شده،صورت مسئله رو پاك مي كنيم اين جوري ما مي مونيم و يه ورقه بدون سوال توي يه جلسه امتحان دو قسمتي ،كتبي و شفاهي
اينجا فعلا كتباًبازخواست مي شيم.امتحان اصليش همون شفاهيست . امتحاني كه خيليا بهش اعتقاد ندارن واكثرشون توش مي مونن.
به هر حال اين امتحان كتبي بدون سوال باعث مي شه از روي دلت جواب بدي نه چشمت كه اين امتحان ارزشمنده ؛امتحاني كه تا همين جاي كار اينقدر بهت ارفاق كرده كه سر جلسه ي امتحان وجدانت اجازه تقلب كردنو بهت نده .
خلاصه بياييد واسه اون امتحان سخت آخري كه اتفاقاًشفاهيه خودمونو آماده كنيم .فرقي نميكنه خسته باشيم يا رنگي .مهم اينه كه دل همه ما همه يه رنگيه ؛
سرخ سرخ.
+ نوشته شده در  شنبه هشتم مهر 1385ساعت 10:36 بعد از ظهر  توسط مهري  | 

آتش

آتش بگير تا بداني چه مي كشم   

                              احساس سوختن به تما شا نمي شود.

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه یکم مهر 1385ساعت 10:34 بعد از ظهر  توسط مهري  | 

کاش دستی مرا دعا می کرد

بنام خداوندي كه اشك را آفريد تا سرزمين وداع آتش نگيرد
من دختري هستم با دلي عاشق ولي همچو خرمني در آتش و همچو جزيره اي تنها يا مثل يه قايق بادي ام و در نهايت يك گيتار شكسته ام!
من از خودم فراري ام من نمي خوام خودم باشم كسي كه همدم نداره كسي كه تنهاست ؛ با اين حال وقتي دوستاي خوبي مثل شما دارم احساس آرامش نسبي دارم مي تونم درد دلمو با شما در ميون بزارم و شما به من كمك كنيد ؛بگوييد خدا به من كمك كندبه اميد اين  كه :
كاش دستي مرا دعا مي كرد             يار مستي مرا صدا مي زد
كاش اين انتظار بي ساحل               آتش در دلم به پا مي كرد
اشك را با من آشتي مي داد             زخم را با من آشنا مي كرد.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم شهریور 1385ساعت 0:40 قبل از ظهر  توسط مهري  | 

درد دل

حدود يك هفته پيش داشتم دفتر شعرمو ورق مي زدم كه تو يه صفحه اش نوشته بود:
اينو هميشه بياد داشته باش:با توام مهري
سعي كن به خاطر كسي كه دوستش داري غرورتو از دست بدي نه بخاطر غرورت كسي رو كه دوست داري از دست بدي......!؟
منم غرورمو كنار گذاشتم مثلا خواستم كسي رو كه دوست دارم بدست بيارم ولي افسوس هم غرورمو از دست دادم هم اونو
وقتي فهميدم اصلا دوستم نداره دنيا رو سرم خراب شد ولي نمي دونم چرا نزدم زير گريه،حتي بغض هم راه گلومو نگرفت رفتارم خيلي عادي بود  انگار هيچ اتفاقي رخ نداده

واسه نه گفتنش گذشتمو بهونه كرد اي خدا يكي بهش بگه

زندگي به عقب بر نمي گرده آينده رو در نظر بگير الانشو ببين ،ببين كه چقدر تغيير كردهچرا چشاتو بستي و فقط گذشته رو مي بيني
ولي الان كه چند روزي از اون ماجرا مي گذره بدجور گريه ام گرفته آه خدا چيكار كنم ذهنم ديگه كار نمي كنه وقتي اعصابم بهم مي ريزه با خودم مي گم ديگه نه منتظر بر گشتنت مي شم،نه براي دير اومدنت گريه مي كنم ديگه هم نگرانت نمي شم،ديگه با ناراحتيت ناراحت و با شاديت شاد نمي شم ديگه هيچ چيزت برام مهم نيست بودنت نبودنت خنده هات اخمات و......
ولي اينا رو زبونم مي گه دلم يه چيز ديگه مي گه هنوزم برا ديدنت بي قرارم هنوزم همون قدر دوستت دارم
به نظر شما اين جمله چقدر واقعيت داره :دل به دل راه داره؟

 

           دل سپردن ها چه آسان ،دل بريدن ها چه سختست
                    عاشقي و بي قراري ،جان خريدن ها چه سختست
                                  نازنينم در پناهت در وجود پر ز آهت
                                         در ميان دست گرمت،پاكي قلب چو ماهت
                                               برگريزان خزانم را به فراموشي سپردم
  فصل سرد غصه هايم را فراموشي سپردم
         تو هميشه در سكوتم از نواي عشق گفتي
                  از وجود مهربانت نامه هاي عشق گفتي
                           پس چه شد آن مهرباني آن وفاي زندگاني؟
                                   آن همه مهر و محبت آن بهار جاوداني.

اي كاش رهگذري بودم كه تو را فقط يكبار مي ديدم
اي كاش نابينا بودم و هرگز تو را نمي ديدم
اي كاش هرگز قلبي در اين سينه ي استخواني وجود نداشت تا مهرومحبت تو را درك كند
اي كاش سر شكي بودم كه از ديده ي عشاق فرو مي ريختم و
اي كاش آهي بودم و از خاكستر عشق بي وفايان سر چشمه مي گرفتم
اي كاش.........

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم شهریور 1385ساعت 12:4 بعد از ظهر  توسط مهري  | 

+ نوشته شده در  جمعه دهم شهریور 1385ساعت 1:14 قبل از ظهر  توسط مهري  | 

اگر که مانده ام اینجا

اگر كه مانده ام اينجا براي يك نفر است وهر چه مي كشم اينجا جفاي يك نفر است
درون چشم پر اشكم نمانده تصويري درون گوش دل من صداي يك نفر است
كبوتر دلم امشب رهاي يك نفر است اگر چه همچو خرابه شده دلم متروك
همين خرابه ويران سراي يك نفر است دلم براي تپيدن بهانه مي خواهد
دلم اگر كه تپد در هواي يك نفر است دگر نمانده حديثي سخن كنم كوتاه
                        تمام بود و نبودم فداي يك نفر است
+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم شهریور 1385ساعت 11:46 بعد از ظهر  توسط مهري  | 

جستجو كن

گاهي با خود مي انديشم تنهايي ميراث بدي نيست،بلكه نياز آدمي است. نياز ي كه آن را فقط زماني مي تواني بيابي كه در ميان ازدحام و هجوم ديگران خود را فراموش مي كني.
زماني كه اين حس را تجربه كردي خود را بياد مي آوري .تمامي تعلقاتت كه از آغازتا پايان به خاطرآن به زندگي ادامه دادي،از پس چشمانت خواهد گذشت و تو را با خود به دنياي ديگري خواهند برد.دنيايي كه در آن جز خويش و معبود خويش چيزي را نمي تواني بيابي پس زماني را كه خلايي را در  خود احساس مي كني،به دنبال اين حس مي گردي تا شايد بتواني با وجود آن  زخمهاي روحت را التيام بخشي .
پس جستجو كن تا بيابي كه جوينده يابنده است.
+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم شهریور 1385ساعت 0:18 قبل از ظهر  توسط مهري  |